دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی ! ... نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:55 توسط helen | من به درماندگي صخره و سنگ من به آوارگي ابر ونسيم من به سرگشتگي آهوي دشت من به تنهايي خود مي مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي گيسوان تو به يادم مي آيد ... من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي شعر چشمان تو را مي خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد تو تماشا كن كه بهار ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكي مي گذر و تو در خوابي و پرستوها خوابند و تو مي انديشي به بهار ديگر و به ياري ديگر نه بهاري و نه ياري ديگر حيف اما من و تو دور از هم مي پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست از سر اين بام اين صحرا اين دريا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو اين غم شيرين را با خود خواهم برد ...
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:26 توسط helen | دوباره دل هوای با تو بودن کرده.............................. دوباره دل هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن
حال من يه آرزو دارم تو سينه
كه دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم
توي هفت آسمون تو تك ستاره مني
به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم تو سینه
كه دوباره چشم من تو رو ببینه نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:51 توسط helen | سلام سال نو مبارك
دوباره سال نو شد
خيلي سال بدي بود
تو يه سال گذشته خيلي سختي كشيدم
از همون اولم يه حسي بهم ميگفت سال بديه
همش منتظر يه اتفاق بد بود
بد ترين سال زندگيم بود
خيلي بد حتي نميتونستم تصورش هم بكنم
همش يه خبر بد
خودمم كه داغون بودم
از هر طرف يه خبر بدي ميرسيد
از همون اولش هم با دل تنگي شروع شد
با يه دلتنگي كه ميدونستم قرار نيست هيچ وقت رفع بشه
پر از دلهره
پر از دل تنگي
ميخوام تو سال جديد خودم باشم
خود خودم
ميخوام برگردم به دوسال پيش همون آدم پر از آرزو
آما نميتونم
خيلي سخته آدم بخواد عزيز ترين كسشو فراموش كنه
خيلي سخته ببيني اوني كه يه روزي عاشقش بودي جلو چشات هست اما تو بايد فراموشش كني
بعد هم تو رو مقصر بدونه بگه تقصير خودت بود
اونوقته كه بايد يه عمر با حسرت وپشيموني زندگي كني
كه چرا تمام تلاشتو نكردي كه نذاري بره
در حالي كه ميدوني نميتونستي ديگه كاري بكني
اما من ميخوام زندگي كنم
ميخوام پيشرفت كنم
ميخوام فرموشش كنم ميخوام تنهايي به خوشبختي برسم
ميخوام ثابت كنم آْدم تنها هم ميتونه خوشبخت باشه آدم ميتونه فقط با ياد يكي تمام عمرشو سپري كنه
وقتي تمام آرزوت يكي باشه وقتي تمام روياهاتو فقط با يكي بسازي وقتي تو آيندت اونم رو شريك كرده باشي
اون كه بره فقط اون نرفته تمام آرزو هاتو
تمام روياهاتو
تمام آيندت رو هم با خودش برده
تو ديگه هيچي نداري كه بخواي براش تلاش كني
فقط بايد زندگي كني فقط واسه اين كه مجبوري
حالا منم مجبورم زندگي كنم
چون هيچي ندارم
اما دلمو به اين خوش ميكنم كه آدمي كه عاشقه هميشه نبايد به عشقش برسه
من زندگي ميكنم با ياد اون
اون تو قلبمه
اون تو وجودمه
اين يكي رو ديگه هيچكي نميتونه ازم بگيره
حتي خودشم ديگه نمي تونه بره
من اونو دارنم
اما تو قلبم تو وجودم
من با اون زندگي ميكنم
واسه اون زندگي ميكنم
قلب من جاي اونه پس من به خوبي ازش نگه داري ميكنم
نمي ذارم يكي ديگه جاي اونو بگيره
به اين اميد هر روز از خواب پا ميشم كه شايد اون روز ببينمش
اين همه اميد منه
پس با اين اميد زندگي ميكنم
اما ميخوام اينو بدونه
اصلا همه بدونن
كه خيلي دوسش دارم
حتي اگه بره نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:26 توسط helen | نه وصل ممكن نيست هميشه فاصله ايست
خسته ام خسته تر از هميشه
ناتوان تر از هميشه
ديگه نمي تونم ادامه بدم
خسته از راه دراز
يادمه يه زماني ميگفتم عشق كشكه
كلي به خودم افتخار ميكردم كه دلم برا خودمه دلم پيش هيچكي نيست هر كي از عشقش ميگفت كلي بهش می خنديدم
اما هيچج وقت فكر نميكردم كه يه روزي برسه كه منم يكي رو خيلي دوست بدارم
يكي تمام وجودمو فرا بگيره
اما حالا چي آره من يكي رو دوست دارم با تمام وجودم هم ميگم اما اون چي.........
حالا داغونم حالا خورد شدم
خيلي سخته يكي رو با تمام وجود دوست داشته باشي بعد ببيني داره ميره وشاهد رفتنش باشي ببيني داره ميره وتو رو تنها ميذاره
خيلي سخته چيزي رو كه هميشه فكر ميكردي مال خودته رو ازت بگيرن وبگن كه تو اشتباه ميكردي اون مال يكي ديگه است
چيزي رو كه تو فكر مي كردي تو اين دنياي بزگ سهم تو هست وبه اين سهمت راضي بودي رو ازت بگيرن وبگن اينم سهم يكي ديگه است. چه حالي داره اون لحظه تمام دنياتو ازت بگيرن. اون وقت تو چي داري به جز يه دل شكسته وچه جسم بدون روح
خيلي سخته كه تمام وجودتو ازت بگيرن وتو نتوني كاري بكني فقط ميتوني وايسي و ببيني كه دارن تمام وجودتو ازت ميگيرن وميبرن وتو نتوني كاري بكني.
فقط بايد وايسي ورفتنشو ببيني وخرد شي وتو حتي نمي توني اون چيزي رو كه فكر ميكني حق تو هست رو بگيري يا حتي اعتراض كني يا بگي اون مال منه. تو فقط ميتوني رفتنشو ببيني وسكوت كني وببيني كه ذره ذره وجودت داره ازت جدا ميشه وتو شاهد نابود شدن وجودتي داري مي بيني كه دارن وجودتو له ميكنن اما كاري نميتوني بكني تو فقط نگاه مي كني وخرد ميشي وله ميشي
اما بازم كسي نميفهنه هيچكي تو رو درك نميكنه
وزماني ميرسه كه ميبيني كه تمام وجودتو ارت گرفتن وتو نتونستي كار ي بكني. واز تو فقط يه جسم خالي از روح واحساس مونده. يه جسم كه همه وجودشو واحساسشو از دست داده ديگه هيچ اميدي براي زنده موندن نداري. اون وقته كه ديگه..............................
اما ميدوني سخت تر چيه اينه كه عشقت،تمام جودت ،اوني كه حاضري براش هر كاري بكني خودش بخواد بره.دلش پيش يكي ديگه باشه .يه روز بياد وبگه كه ميخواد بره بگه اينجا ديگه كاري نداره.يه روز بفهمي كه دل اون از اولم براي تو نبوده دل اون از همون اول مال يكي ديگه بوده. ديگه تو دل اون جايي نداري و اون وقت مجبور بشي براي راحتي اونم كه شده خودتو كنار بكشي. بري كناروشاهد رفتنش باشي واميدي نداشته باشي كه يه روز برگرده. ببيني كه داره ميره وتو نمي توني كاري بكني.اون مال تو نيست از اولم مال تو نبوده .اون ميره وفقط خاطره هاشن كه باقي مي مونن.
تو ميموني ويه دنيا دل تنگي يه دنيا دلتنگي كه هيچ وقت اميدي نداري كه رفع بشه
خيلي سخته كه ببيني كه تمام وجودت با يكي ديگه است ميخواي داد بزني به همه بگي اون مال منه اما نميتوني .
هر شب به اين اميد ميخوابم كه صبح وقتي بيدار ميشن بيينم همه اينا خواب بوده اون هنوز هست اون هست هيچي عوض نشده اما هر روز نا اميد تر از روز قبل از خواب بيدار مي شم وميبينم همه چير راسته اون ديگه نيست.
ومن حتي يه بارم نگفتم كه برگرد اما حالا ميگم برگرد خواهش مي كنم من ديگه تحمل اين دوري رو ندارم آره من خودخواهم آره من به فكر خودم هستم اما به خدا ديگه نميتونم
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:27 توسط helen |
| دلم گرفته است. |
| دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت . | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:56 توسط helen |
يادته واسم اين شعرو گفتي
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من دگر به پايان نيديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
اما نمي دونم چرا خيلي زود اين حرفتو يادت رفت
نمي دونم چي شد كه تو به پايان هم فكر كردي ترجيح دادي بري بدون اين كه نظر من برات مهم باشه
آره تو رفتي وجوري رفتار كردي كه انگار هيچوقت دوست داشتني در كار نبوده
انگار هيچ وقت ما همديگه رو نمي شناختيم
چه روزاي خوبي بود با هم بودنامون
فكر نمي كردم اين قدر زود فراموش كني
فكر نميكردم اين قدر راحت بتوني منو انكار كني
فكر نمي كردم جواب احساساتمو اينجوري بدي
آره تو به من بد كردي
آره بد كردي دارم خرد ميشم دارم داغون ميشم نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط helen | بعضي زخمها حتي اگه خوب هم بشن ولي هميشه اثرشون باقي مي مونه و با ديدن اثر اون زخمها دوباره دردش تازه مي شه . خيلي سخته که هميشه طوري وانمود کني که خيلي خوشحالي ، هميشه بخندي ، در ظاهر شاد باشي و با همه مهربون ولي دردي تو قلبت باشه که هيچ وقت آروم نشه پشت اين ظاهر شاد و خوشحالت دلت گرفته باشه، من هم همينطورم ...مجبورم اينطور وانمود کنم خيلي سخته ......... نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:9 توسط helen | بي تو عجيب دلم ميگيرد
وپشت هر دري كه باز ميكنم
خود من ايستاده ام
با يك سبد سيب در دست ويك بغل گريه
خداحافظ!گناه كوچك ديروز،رنج بي شمار حال من
خداحافظ، گلم ،خوبم،عزيزم،
تو از ازل براي من نبودي نه،گناه از جانب من بود،آري من چرا بي جهت اصرار ميكردم وميگفتم قلبت مال من است در حالي كه قلب تو در جاي ديگري بود
تو زنداني يك اندوه خواهي شد يه جرم همدستي با من به جرم عشق وهر آنچه آمد بر سر دل بستن وآينده وآمال من
تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت ،گرچه من نفهميدم كه از اول زرد بود وتلخ اين دوستي
هميشه فكر مي كردن هرچي هم كه تو اين دنيا دوطرفه نباشه احساسات دو طرفه هست
همميشه فكر ميكردم دوست داشتن دوطرفه است
هميشه فكر ميكردم اگه من يكي دوست دارم اونم حتما دوستم داره
هميشه فكر ميكردم اگه من واسه يكي ارزش قائلم اونم برام ارزش قائله
هميشه فكر ميكردم اگه حتي اونم منو دوست نداره حداقل به اين عشق پاك من احترام ميذاره و اونو لگد مال نميكنه
اگرم ميخواد بره منو با حرفاش خرد نميكنه
ميذاره من فكر كنم مجبوره بره
اما حالا چي همه اين فكرا وتصوراتم بر باد فنا رفت
حال اون رفته
آره اون رفت
رفت اما حتي رفتنش هم اونجوري نبود كه من فكر ميكردم
اون منو زير پاش له كرد ورفت
شخصيتمو احساساتمو له كرد ورفت
اون منو خرد كرد
دلم گرفته خيلي هم گرفته
اون تو چشمام نگاه كرد و با حرفاش منو له كرد بهم گفت كه يكي ديگه رو دوست داره
آره من اين غمو به همه ميگم به همه ميگن كه بدونن كه چقدر بد بختم
بدونن چقدر داغونم
آره اينو بدون بدون كه اونقد دوست دارم كه نمي تونم حتي نفرينت كنم تو واقعا در حق من ظلم كردي
تو تمام احساسات منو ناديده گرفتي
آخه يه آدم چقدر ظرفيت داره كه تو يه سال سه بار شكست بخوره سه بار فقط احساساتشو له كنند
مگه من از خدا چي خواسته بودم
غير از اينه كه گفتم خدا
خداي من من هيچي نميخوام فقط يكي رو ميخوام كه منو دوست داشته باشه
بهم فكر کنه
خدا اين جواب من بود
چي رو بهم دادي كه داري همه چيزمو ازم ميگيري
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:8 توسط helen | باغِ آينه چراغي به دستام چراغي در برابرم. من به جنگ ِ سياهي ميروم. گهوارههاي ِ خستهگي از کشاکش ِ رفتوآمدها بازايستادهاند، و خورشيدي از اعماق کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند. □ فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش ــ هنگامي که تگرگ در بطن ِ بيقرار ِ ابر نطفه ميبندد. و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ هنگامي که غورهي ِ خُرد در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند. فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار طلب ميکردهام □ تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي. □ در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي نوميدوار طلب کرده بودم. جرياني جدي در فاصلهي ِ دو مرگ در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ ]نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است
شب است و ماه میرقصد ، ستاره نقره می پاشد
نسیم پونه ها ، عطر شقایقها ز لبهای هوس آلود انسان بوسه میگیرد
خداوندا ، خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو گفتی که نامردان بهشت را نخواهند دید
ولی من دیده ام که نامرد نامردی ز خون مردم کاخ میسازد
ولی من دیده ام چشمان شوت آلود فرزندی
بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:54 توسط helen | نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:14 توسط helen | سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده
نشده همه چيز هست و گوشي نيست
براي شنيدن جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و نا خواسته از روزهايي دور مي ايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده از خيانت هايي که به روزگار شده نه انگار .....
باز هم حرفي نيست
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:57 توسط helen | الهی خلق تو شکر نعمت های تو کنند
من شکر بودن تو
نعمت بودن توست
شیخ گفت:چه بایدت٬ بخواه
گفتم الهی
بودن تو مرا نه بس
که دیگر خواهم نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:19 توسط helen | عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:57 توسط helen |
تو به رسم بی وفــا ها ، دلمو شکستی راحــت
ولی من نفرین نکردم ، واستم دعــا مــی کردم
تنها بودم و من امّا ، تـو رو تنهـا نمـی ذاشتم
من غرورمو شکستم ، تو دلم رو می شکونــدی
تو دلم زار میزدم من ، ولی اشکامــو ندیــدی
اولش با مهربونیت ، دلمـــو به چنـــگ اُوردی
امّا وقتی که می رفتی دلو با خـــودت نبـردی
رفتی و تنهام گذاشتی ، اولش گریه کار من شـد
توی این قسمت بازی غصه تنها یار من شـــد
روزگار صفحش ورق خُرد ، اومده اون روی سکـه
قسمت دوم بازی : تـو شـــدی همـدم غصــه
حالا که همه گذاشتن تـو رو تنها تـــوی قصـه
اومدی سراغ من باز ، ولی این دفعه با گریـــه
امّا من دیگه نه اونم که واست دعـا بـخـونـــم
واسه قلـب تـو بسوزم ، پــای عشق تو بمونم
دیگه واژه ای نمونده ، واسه از تو شعر سـرودن
دیگه هیچ دلی نمونده ، واسه بخشش و گذشتن
دیگه دیره واسه گریـه ، اومــده آخــر بـــازی
من بــرنده شدم و تو مثل یک بـازنـده باختی نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:2 توسط helen | نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:54 توسط helen | هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم< نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:2 توسط helen | خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 14:16 توسط helen | دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن.......
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین،بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار دلت......
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد....
و تمام آن غم های بزرگ...
و همه حسرت ها و آرزوهایت.....
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشقهای بچه گربه ای! هم بیفتد.....
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد......تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند....
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دات را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای* او* ست ...دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
... همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ...و حالا...
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..
خانه تکانی دلت مبارک....!!! نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:3 توسط helen |
|
|
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی.... شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد | نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:51 توسط helen |
|
|
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی.... شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد | نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:49 توسط helen |
همه عمربر ندارم سر ازاین خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
یا علی و بسم ا...
باز می نویسم.....باز .... تنها برای تو!ای دل دیوانه ام!
آنچه از آغاز هستی مان بر من و تو گذشت,اینک فاش می گویم اگر چه در قالب دنیایی
مجازی با انسانهایی که چشم من و تو آنها را نخواهد دید ,اما گوشه ای از آنچه بر من و تو
گذشت شاید از مقابل چشمانشان گذر کند...اگردیگرحوصله ای باشد...
ای دل دیوانه ام که جز تومرا برای گذر از معبر عاشقانه هایم راه گریزی نیست...اینک نامه
ام را بی سلام آغاز میکنم چرا که آغاز هر سلامی وداعی است و مرا با تو هرگز وداعی
نیست.از دفتر خاطرات عاشقانه هایمان, گلایه هایمان و تنهایی هایمان کدامیک را بگویم؟!از
چشم به راهی هایمان؟از رفتن ها و آمدن ها؟ آری,از کودک دل می گویم که دیریست بیقراری
می کند...! تاکنون به رسم وفاهرگز آنچه میانمان گذشت برای کسی فاش نگفتیم! بیا عهد شکنی
کنیم...بگذار همه بدانند چقدر کودکی کردیم تا کودک باشیم...آخر مگر نه اینکه باید کودک شد
تا به دنیای کودکی پر کشید؟ اینک دست در دست کودک دل می خواهم تا گرگم به هواهای
کودکی مان بروم...آری تا آنجا تا زیر سایه ی آدمهای قد بلندی که چقدر آرزو کردیم تا به
اندازه شان قد بکشیم....!اما نمی دانستیم همراه این قد کشیدن ها دلتنگی هایمان چقدرقد خواهند
کشید........
چه کسی باور می کرد دنیا اینقدر کوچک باشد؟
کودکی....!!! آنجا که باید و نبایدی نبود قلبهایمان یکی بودهمچون آینه صاف همچون آب
زلال! پرواز فقط یک آرزو نبود...هر روز با بالهای خیال هستی کوچک یکدیگر را پرمی
کشیدیم و هراسی نبود از آنکه مردم چه می گویند! آنجا که همیشه پایان همه ی قایم باشک ها,
پایان همه ی چشم گذاشتن ها, یافتن بود تا آنکه یک روزکه برای آخرین بار چشم
گذاشتیم...دیگر یکدیگر را نیافتیم......آری ما گم شدیم اما به قیمت قد کشیدن...!!! آنجا پایان
کودکی هایمان بود....!برای آنکه خود را پیدا کنیم یکدیگر را گم کردیم...
آه..................چه کسی باور می کرد دنیا اینقدر کوچک باشد؟
عجب دردناک بود روزی که برای همیشه سرزمین کودکی هایمان را وداع گفتیم..........یادم
نیست کداممان چشم گذاشتیم اما همه جا به دنبال تو گشتم............و حالا که دوباره
یافتمت...چگونه می خواهی نترسم زمانی که دوباره می گویی چشم بگذار..........؟ با من
بگو! بگو دیگر نخواهی رفت...
و دیگر هیچ...>>> نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:42 توسط helen | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:34 توسط helen | چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه
چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی
چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوز دوسش داری
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی
گل من باغچه نو مبارک
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:48 توسط helen | آروم وبي صدا خسته از همه جا ومانده از همه چيز تنهاي تنها كنار تك درخت سوخته باغ آرزوهايم مي نشينم وچشمان خسته ام را امواج باد خشمگين مجال نميدهندمدتي ميگذرد گرماي عجيبي مرا فرا ميگيرد از هيا هوي طوفان خيالم خبري نيست انگار قلبم آرام گرفته وخستگي وسرما راه خود را كج كرد ه واز من دور ميشوند چشمانم را آرام مي گشايم.سر سبزي وزيبايي عجيببي در باغ چشمانم را خيره مي سازد .انگار بهار خوشبختي به بهار دلم پا گذاشته وخورشيد زيباي مهرباني زمين يخ زده قلبم را گرم كرده ويخهاي سرد ذهنم با تابش خورشيد آبي روان شده وچشمه محبت روحم جاري ميگردد.آه خداي من درسته من خواب نيستم
اين دل منه؟
اين همون باغ خالي از درخته كه با نامهربوني ها تمام برگهاي درختاش ريخته بود ونامردي ها هم درختاش رو سوزونده بود
اما حالا چي شده كه درختاش دوباره سبز شدن زميناش پر از سبزي وشادي ونشاط هستن
چشمام رو چند بار باز وبسته ميكنم ببينم خوابم يا بيدار اما نه بيدارم
خواب نميبينم
يه رد پا توي دلم ميبينم كه تازه است اين رد پاي كيه كه اينجوري دل من واسه اومدنش به خودش رسيده
اما افسوس كه اين رد پا هم محو ميشه وبا رفتنش دوباره دل من به همون باغ تاريك وسوخته تبديل ميشه افسوس كه اين هم دوباره با نامهربوني هايش دل منو ميشكنه وميره يه زخم ديگه هم به زخم هاي قديمي ميزنه وميره...........
يه جاي زخم تازه رو قلبم رو احساس ميكنم هميشه همين جوره، ديگه اين چيزا واسم عادي شده اما بعضي وقتها اين زخما اونقد كاري هستن كه آدم ديگه نميتونه از جاش پاشه بعضي وقتها به آدم مهلت نميدن حتي يه نفس هم بكشه هي پشت سر هم دلتو ميشكون وبهت اجازه نميدن كه يه شكايت كوچيك هم بكني
آره دنيا همينه هميشه همين بوده نبايد گله كرد
آما تا كي بايد اينجوري باشه
تاكي بايد آدما اينقد نامهربون باشن
ديگه خسته شدم ديگه نيميتونم اي همه نامردي رو تحمل كنم
همه يه جوري مي خوان ازت سوء استفاده كنن
تا كي
تا كي بايد تحمل كرد
تو بگو نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:8 توسط helen | |